مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

474

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بودند . در ميان ما جنگ بزرگ واقع شد . ما را از آمدن منع كردند و تا سى روز با ايشان در مجادله بوديم و سبب تأخير ما همين بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، نوشته بودند : عرب ، ما را از راه منع نمود و سبب تاخير ما اين بود كه دويست بار متاع از ما گرفته ، پنجاه تن از ملوكان بكشتند . و چون شوهرم مكتوب بخواند ، گفت : نفرين خدا بمملوكان باد كه از بهر دويست بار متاع مجادله كرده‌اند . دويست بار متاع چه مقدار داشت كه از بهر آن قتال كنند ؟ سزاوار نبود كه آمدن ايشان به جهت اين متاع بىمقدار بتاخير افتد كه قيمت آنها هفت هزار دينار بيش نمىشد . و لكن مرا بايد كه بسوى ايشان شوم و ايشان را به زودى بازآورم . كه آنچه عرب گرفته ، منقصتى به من ندارد و چنان پندارم كه من آنها را تصدق كرده‌ام . پس از آن خندان خندان از نزد من بيرون رفت و بتلف شدن مال و كشته شدن مملوك ، محزون نبود . چون او از نزد من بدر شد ، از منظرهء قصر نگاه كرده ، ده تن مملوكان را كه مكتوب آورده بودند ، بديدم كه پسران قمرمنظر بودند . هريكى را حله‌اى كه دو هزار دينار قيمت داشت ، در بر بود و در نزد پدرم مملوكى كه به آنها شبيه باشد ، نيست . آنگاه شوهرم با مملوكانى كه مكتوب آورده بودند ، بآوردن متاعها برفت و حمد خداى را كه مرا از سخن گفتن با او منع كرد كه آنچه تو فرموده بودى ، با وى نگفتم . و گرنه مرا و ترا استهزا مىكرد . و بسا بود كه مرا از چشم بيندازد و بر من خشم آورد . و لكن اين عيب‌ها همه از وزير تست كه در حق شوهر من سخن ناشايسته گفت . ملك گفت : اى دختر ، شوهر تو خواسته بىشمار دارد و از تلف شدن دويست بار هرگز ملول نخواهد شد . كه او از روزى كه بدين شهر آمده ، مالى خطير به فقرا تصدق كرده . و انشاء اللّه عن‌قريب بارها بياورد و ما را منفعتى بسيار رسد . و بالجمله ملك ، دختر